دريا را پشت سرش ميپاشيد
اگر در کاسه جا ميشد
تا براي آمدن بروي ...
لبهاياش را بوسيد و گفت
چند بسته سيگار كه ابر كني
با اولين باران
ابر شدهام دراين پُك
كه از دود ميبارم بر
سر
سقف
سرطان ريهي ناودان، مرگِ خانه نيست
نفس اتاق گرم ِ پكهاي من است
نترس!
سري كه به خانه بزني
نميشكند از بخار اين ديوار
براي رفتن بيا
قبل از مردن كه نه
لااقل تا نفس خانه
بوسه! دير است ديگر
ترك خورده لبهاي سقف
از اين همه باران
كه دريا شده در كاسه .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:10  توسط محمد فهیمی
|
